دوست داشتن در چهار اپیزود

picture from: dgusa.com
معرفی يک برنامه راديويی: معرفی يک موسيقی دان- اين هفته راخمانينف

گر سخن از عشق است،
فریاد کشیدنت چیست؟
ویلیام شکسپیر


{اپیزود اول}
سعی می کنی بهش کمک کنی... با حرفهات او را خوشحال کنی... کاری نکنی که تحقیر شود... سعی می کنی در مواردی که لازمه خیلی رک و صریح با او حرف بزنی، حتی اگر بدانی که ممکنه تا مدتها دلیل رفتار تو را نفهمه و احساس بدی نسبت به تو پیدا کنه... سعی نمی کنی که ایرادهایش را از خودش پنهان کنی... سعی می کنی اگر شاد است و روزهای خوبی را می گذراند، زیاد مزاحمش نشوی... اما اگر حالش خوب نیست... به هربهانه ای سراغش را بگیری و از این حالت درش بیاوری... این یعنی اینکه تو او را «دوست داری»... «عاشقشی»

{اپیزود دوم}

سعی می کنی مرتب از خودت حرف بزنی... از چیزهایی که تابحال به کسی نگفته ای حرف بزنی... از قهرمان بازی های خودت بگی و حتی داستان بسازی... سعی می کنی هر روز برایش کادو بخری... خودت را سخاوت مند نشان بدهی... سعی می کنی بگی که هیچوقت به او دروغ نخواهی گفت... سعی می کنی حرفی نزنی که دیدش نسبت به تو عوض بشود... سعی می کنی آنطوری که او دوست دارد لباس بپوشی... حرف بزنی... رفتار کنی... هرگز در مورد ایرادهای او حرف نمی زنی... همیشه سعی می کنی او را فراتر از آنچه واقعا هست نشان دهی... این یعنی اینکه می خواهی «او تو را دوست داشته باشد»... «عاشق خودتی»

{اپیزود سوم}

سعی می کند از تو فرار کند... نمی خواهد با تو حرف بزند... وقتی با توست شاد نیست... وقتی با توست احساس ناامنی می کند... لازم دارد تا مدتی او را به حال خودش بگذاری... دیگر مطمئنی که تو را دوست ندارد... می دانی که تو نمی توانی خوشبختش کنی... می دانی که دوست دارد برود...
تو او را «دوست داری»... پس مانعش نمی شوی... می گذاری به راه خودش برود... ولی هنوز از دور مراقبی که آسیبی بهش وارد نشود... هنوز دورادور کمکش می کنی تا به اهداف جدیدش نزدیک تر شود... هرموقع که برگردد... بازهم با آغوش باز از او استقبال می کنی...

{اپیزود چهارم}

سعی می کند از تو فرار کند... نمی خواهد با تو حرف بزند... وقتی با توست شاد نیست... وقتی با توست احساس ناامنی می کند... لازم دارد تا مدتی او را به حال خودش بگذاری... دیگر مطمئنی که تو را دوست ندارد... می دانی که تو نمی توانی خوشبختش کنی... می دانی که دوست دارد برود...
تو می خواستی که «او تو را دوست داشته باشد»... پس سریع جبهه می گیری... شروع می کنی به پرسیدن در رابطه با اینکه مگر چه اتفاقی افتاده... دلیل اینکه دیگر تو را نمی خواهد چیست؟... و هزار نوع بازجویی و تحقیق دیگر در رابطه اش انجام می دهی... سعی می کنی که مانعش بشی... احساس می کنی که او «حق ندارد» اینکار را با تو بکند... احساس می کنی که او کاری کرده که تو را تحقیر کند... احساس می کنی که تو «صاحب اختیار» او هستی... احساس می کنی که او «نمی فهمد» چکار می کند و تو باید مانع اینکار بشوی... احساس می کنی که او باید به تو توضیح دهد که «مگر چه ایرادی در تو بوده است؟»... مانعش می شوی... حتی اذیتش می کنی... حتی تحقیرش می کنی... حتی مانع از پیشرفتش می شوی.

***
تفاوت زیادی هست بین «دوست داشتن» و «طلب دوست داشته شدن»... خیلی ها با یک «طلب» به پیش تو خواهند آمد... هزار کار خواهند کرد که آنها را دوست داشته باشی... و اگر اینکار را بکنی... احساس خواهند کرد که باید برای همیشه به اینکار «ادامه دهی»... اگر روزی خواستی از آنها فاصله بگیری... مانعت خواهند شد... چرا که فکر می کنند تو «بدهکار» آنهایی... چرا که فکر می کنند... «کسر شانشان» می شود که چنین برخوردی با آنها بشود... چرا که فکر می کنند «از مقام فرشتگی پایین می افتند» اگر کسی چون «تو» حاضر نباشد آنها را دوست داشته باشد... چرا که فکر می کنند «به مقام اجتماعی آنها لطمه وارد می شود» اگر مردم «بفهمند» که تو دیگر «او» را دوست نداری... آری ای عزیز... تفاوت زیادی است...

رضا
در اين روزهای سخت... که کشور و مردم ايران از داخل و خارج تحت فشارهای مختلفی قرار دارند... اينگونه بی خيال نوشتن آزارم می دهد... اما کاری از دستم برنمی آيد... و هيجوقت نمی خواهم  از سياست بنويسم... چرا که فايده ای ندارد... بزرگترين جنگهای تاريخ را کسانی بوجود آورده اند که فکر می کردند خيلی «آدمهای خوبي» هستند و هميشه در هر جنگی... هر دوطرف فکر می کرده اند که خدا با آنهاست... اينبار نيز همين قصه تکرار خواهد شد... متاسفم برای دنيايی که در آزادترين کشورش... آدمی مثل جورج بوش رئيس جمهور است... صد رحمت به نظامهای ديکتاتوری و پادشاهی قديم.... يک جای کار... اساسی می لنگد... خيلی اساسی.

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

(هی... انگار کامپیوترم بهتر شده! تونستم از خونه کامنتهات رو باز کنم...) میان ماه من تا ماه گردون... قشنگ نگاه کرده بودی به دوست داشتن... راستی... هر چه می خواهد دل تنگت بگو... چه کاریه همه نگرانی دنیای زشت رو بیاریم وسط وبلاگهامون... بگذار اقلا اینجا بی آلایش به دوست داشتن فکر کنیم... خوب می کنی اینطوری می نویسی...

اپيزود پنجم :سعی می کنی در مواردی که لازمه خیلی رک و صریح با او حرف بزنی، حتی اگر بدانی که ممکنه تا مدتها دلیل رفتار تو را نفهمه و احساس بدی نسبت به تو پیدا کنه.سعی میکنی مرتب از خودت حرف بزنی...سعی می کند از تو فرار کند...تو او را «دوست داری»... پس مانعش نمی شوی...لازم دارد تا مدتی او را به حال خودش بگذاری

آرش

آری ای عزیز... تفاوت زیادی است... شاید هم نه!

فريبا

مطلبت جالب بود...انکار نمی کنم که يک جای کار اساسی می لنگد... و لی اين که به کجا اشاره کردی رو قبول ندارم...شايد سياسی نمی نويسی برای اين که می دونی تنها نوشتن کافی نيست...برای اين که می دونی وظيفه ات به عنوان کسی که می نويسه چيه ولی نمی خواهی قبولش کنی...برای اين که می دونی ما الان بيشتر از هر چيزی به بيدار بودن نياز داريم ولی هيچ کس نيست که بيدارمون کنه...شايد چون اينو می دونی که خيلی برای اين که بخواهيم وقت رو از دست بديم دير شده...وقتی آدم يه فاجعه ای رو می دونه می دونه که خيلی نا توان تر از اونه که حلش کنه...می دونی؟

عادل مشرقی

اون آخرش از همه ی اپيزود ها باحالتر بود! اون تيکه ی جنگل هم از همه ی اون نوشته قرمزه بهتر بود. کلا همه منظوره نوششت به دل نشست :ي:ي:ي

noor e mah

با حرفات موافقم سلام. وبلاگ قشنگی داری. خوشحال ميشم بهم سر بزنی. پاينده باشی