picture from: dgusa.com
معرفی يک برنامه راديويی: جمعه شب، يعنی شب موسيقی

هرکسی می تواند عصبانی شود --  اين کار ساده ای است.
ولی عصبانی شدن از دست شخص مناسب، باندازه مناسب،
در زمان مناسب، به منظوری مناسب، و به طریقی مناسب
— این چیزی است که ابدا کار ساده ای نیست.
ارسطو

روزی مردی داشته در یک جاده خارج از شهر رانندگی می کرده که یکی از لاستیک های ماشینش پنجر میشود. وقتی می خواهد لاستیک را عوض کند متوجه می شود که جک را جاگذاشته است. از دور نور یک خانه روستایی را می بیند و به سمت آن راه می افتد. همانطور که داشته به سمت خانه می رفته با خودش حرف می زند و می گوید:«به محض اینکه رسیدم، در زده و از مرد کشاورز خواهم خواست تا جک خود را به من قرض دهد، بدون شک او هم قبول کرده و جک را به من قرض خواهد داد». در همین موقع می بیند که چراغ خانه خاموش شد. با خودش میگوید: «احتمالا تا برسم آنجا رفته اند توی رختخواب و شاید مجبور باشم بخاطر این مزاحمت، یک دلار به آنها بدهم»  بعد با خودش فکر می کند: «شاید زن کشاورز در خانه تنها باشد و نخواهد در را به روی من باز کند، بنابر این احتمالا مجبور خواهم شد پنج دلار بابت اینکار هزینه کنم، ولی یادم باشد که بیشتر از پنج دلار پرداخت نکنم، نباید اجازه بدهم این مردم سرم کلاه بگذارند». بلاخره به در آن خانه می رسد و همینکه در می زند، کشاورز بیچاره می پرسد:«چه کسی آنجاست؟» و صدای مردی را می شنود که با عصبانیت می گوید:«تو و آن جک مسخره ات، نخواستم اصلا می تونی پیش خودت نگه اش داری!»

ناشناس

/ 4 نظر / 8 بازدید
mina

...چه با نمک بود

مريم دريايی

سلام.آمدم بگم که يه وقت از من عصبانی نباشی ها...من بالاخره آپ کردم

sofia

اينهمه راه رفت ... خيلی متاسفم. منتظرم.

sofia

دلم می خواد اين جاده رو بگيرم و برم تا به آخر دنيا برسم. به نظرت بعد اين کوه چيه؟