|
زمزمه شبانه |
|
یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ چه خوب می شد
چه خوب می شد اگر گاهی
سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
اگر من تو را همانگونه که هستی بپذیرم، کمکی به پیشرفت نکته ظریفی که گوته در جمله بالا به آن اشاره می کند، بیان گر یکی از مهمترین نکات آموزشی و مدیریتی است. چیزی است که اگر تبدیل به فرهنگ و عادت شود، باعث ایجاد جریانی پایدار در دل جامعه شده و زمینه رشد و تعالی تک تک افراد آن جامعه را تا رسیدن به بالاترین درجات ممکن، فراهم می نماید. این مطلب از این مسئله کلیدی سرچشمه می گیرد که «هر شخصی می تواند بهتر از آن چیزی باشد که هست». در واقع برداشت های ما از قابلیت ها و استعدادهایمان بیش از آنچه مربوط به شناخت و برداشت دقیق خودمان باشد، به القائات و قضاوت های اطرافیانمان برمی گردد. هرشخصی در گذر از مراحل مختلف زندگی خود با قضاوتهای مختلفی روبرو می شود که معمولا با جملاتی مثبت چون «خیلی با استعداد است»، «بسیار مودب است»، «خیلی با شخصیت است»، «آینده خوبی در موسیقی دارد» و نظایر آن؛ و یا برعکس با جملاتی منفی چون «استعدادی ندارد»، «بسیار کندذهن است»، «امیدی به آینده اش در اینکار نیست»، «نمی شود روی او حساب کرد» و غیره بیان می شوند. نقش این جملات کوچک در شکل دهی شخصیت فعلی و آتی هر فرد بسیار موثرتر از آن چیزی است که معمولا به آن توجه می شود. این جملات که معمولا از طرف افراد مختلفی بیان می شوند، می توانند به عنوان موتور محرک شخص در حرکت به سمت جایگاههای بالاتر یا بعنوان یک عامل بازدارنده در تلاش های فردی او عمل نمایند. صرفنظر از این حقیقت که به هرحال افراد دارای استعدادهای متفاوتی بوده و هر شخصی در کار معینی بهتر از بقیه عمل می کند، نوع برخورد ما با آندسته از افرادی که می دانیم از آنچه که هستند فاصله دارند و باید برای رسیدن به آنچه که باشند تلاش بیشتری بنمایند، می تواند نقش مهمی در سرنوشت این افراد بازی کند. بعنوان نمونه، فرض کنید که اخیرا شخص جدیدی به مجموعه همکاران شما اضافه شده باشد. این شخص دارای سابقه ای روشن بوده و همه می دانند که مقید به رعایت ادب و نزاکت نیست. پذیرش این نکته که این شخص «اینگونه» بوده و خواهد بود، کمکی به حل موضوع نخواهد کرد. گوته با نکته سنجی می گوید، حتی وانمود کردن به این مطلب که آن شخص فردی «مودب» و «بانزاکت» است، به رشد او کمک کرده و کم کم او را تبدیل به شخصی مودب و بانزاکت خواهد کرد. درواقع هربار که اشتباهی از جانب این شخص بروز می کند، همکاران او می توانند دو برخورد کاملا متفاوت با این موضوع داشته باشند. برخورد اول پذیرش شخصیت فعلی او به عنوان فردی بی ادب است و در اینمورد جملاتی چون «ولش کن، این همینطور بوده و خواهد بود»، «فایده ای ندارد، فقط باید تحملش کرد» و غیره بکار می رود و حتی درمواردی ممکن است با انتقادها و برخوردهای تند دنبال شود که معمولا نتیجه ای برعکس در پی دارد. ولی در برخورد دوم، افراد چنان وانمود می کنند که انگار موضوعی بسیار نادر و دوراز انتظار رخ داده است. جملاتی چون «این کار از شخصیت تو بسیار دور است»، «واقعا انتظار نداشتیم» و غیره نشان دهنده این نوع برخورد است. این جملات کم کم به رشد او کمک کرده و لایه های درونی شخصیت او را تحت تاثیر قرار خواهند داد به نحوی که روز به روز به آن شخصیتی که می تواند باشد، نزدیک تر خواهد شد.
یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
عشق همان چیزی است که باعث می شود دو نفر با وجود اینکه کلی جای خالی در دو طرف یک نیمکت هست، درست وسط نیمکت تنگ هم بشینند. سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥
من در فیلمهایم بصورت برهنه ظاهر نخواهم شد.
چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
روزی که برای اولین بار از ته دل به خودت بخندی،
دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥
گنج های معمولی می توانند به سرقت برده شوند،
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥ دوست داشتن در چهار اپیزود
گر سخن از عشق است،
دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥
پیر همه چیز را باور می کند؛ روزی زنی که مدام سرفه می کرده و هرکاری می کرده اند سرفه اش بند نمی آمده، پیش یک پزشک می رود و او به وی یک قرص بزرگ می دهد و ازش می خواهد همانجا قرص را بخورد. سپس زن از او می پرسد: «حالا این قرص چی بود؟» دکتر می گوید:«این قوی ترین مسهلی است که ما داریم... حالا اگر تونستی سرفه کن» شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥
هرکسی می تواند عصبانی شود -- اين کار ساده ای است. روزی مردی داشته در یک جاده خارج از شهر رانندگی می کرده که یکی از لاستیک های ماشینش پنجر میشود. وقتی می خواهد لاستیک را عوض کند متوجه می شود که جک را جاگذاشته است. از دور نور یک خانه روستایی را می بیند و به سمت آن راه می افتد. همانطور که داشته به سمت خانه می رفته با خودش حرف می زند و می گوید:«به محض اینکه رسیدم، در زده و از مرد کشاورز خواهم خواست تا جک خود را به من قرض دهد، بدون شک او هم قبول کرده و جک را به من قرض خواهد داد». در همین موقع می بیند که چراغ خانه خاموش شد. با خودش میگوید: «احتمالا تا برسم آنجا رفته اند توی رختخواب و شاید مجبور باشم بخاطر این مزاحمت، یک دلار به آنها بدهم» بعد با خودش فکر می کند: «شاید زن کشاورز در خانه تنها باشد و نخواهد در را به روی من باز کند، بنابر این احتمالا مجبور خواهم شد پنج دلار بابت اینکار هزینه کنم، ولی یادم باشد که بیشتر از پنج دلار پرداخت نکنم، نباید اجازه بدهم این مردم سرم کلاه بگذارند». بلاخره به در آن خانه می رسد و همینکه در می زند، کشاورز بیچاره می پرسد:«چه کسی آنجاست؟» و صدای مردی را می شنود که با عصبانیت می گوید:«تو و آن جک مسخره ات، نخواستم اصلا می تونی پیش خودت نگه اش داری!» شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳
در ابعاد اين عصر خاموش كسي نيست، مرا گرم كن. در اين كوچه هايي كه تاريك هستند و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
[ خانه] |