زمزمه شبانه

یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥

چه خوب می شد

picture from dgusa.com
BBC LateJunction Program

چه خوب می شد اگر گاهی
 آدمی می توانست
دوستان مجازی شو
مثل یک عکس گل سرخ،
مثل یک آهنگ قشنگ،
مثل یک کتاب عالی،
داون لود کنه،
بیاره پیش خودش.

رضا

 

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

نکته ظریفی که گوته در جمله بالا به آن اشاره می کند، بیان گر یکی از مهمترین نکات آموزشی و مدیریتی است. چیزی است که اگر تبدیل به فرهنگ و عادت شود، باعث ایجاد جریانی پایدار در دل جامعه شده  و زمینه رشد و تعالی تک تک افراد آن جامعه را تا رسیدن به بالاترین درجات ممکن، فراهم  می نماید. این مطلب از این مسئله کلیدی سرچشمه می گیرد که «هر شخصی می تواند بهتر از آن چیزی باشد که هست». در واقع برداشت های ما از قابلیت ها و استعدادهایمان بیش از آنچه مربوط به شناخت و برداشت دقیق خودمان باشد، به القائات و قضاوت های اطرافیانمان برمی گردد. هرشخصی در گذر از مراحل مختلف زندگی خود با قضاوتهای مختلفی روبرو می شود که معمولا با جملاتی مثبت چون «خیلی با استعداد است»، «بسیار مودب است»، «خیلی با شخصیت است»، «آینده خوبی در موسیقی دارد» و نظایر آن؛ و یا برعکس با جملاتی منفی چون «استعدادی ندارد»، «بسیار کندذهن است»، «امیدی به آینده اش در اینکار نیست»، «نمی شود روی او حساب کرد» و غیره بیان می شوند. نقش این جملات کوچک در شکل دهی شخصیت فعلی و آتی هر فرد بسیار موثرتر از آن چیزی است که معمولا به آن توجه می شود. این جملات که معمولا از طرف افراد مختلفی بیان می شوند، می توانند به عنوان موتور محرک شخص در حرکت به سمت جایگاههای بالاتر یا بعنوان یک عامل بازدارنده در تلاش های فردی او عمل نمایند.

صرفنظر از این حقیقت که به هرحال افراد دارای استعدادهای متفاوتی بوده و هر شخصی در کار معینی بهتر از بقیه عمل می کند، نوع برخورد ما با آندسته از افرادی که می دانیم از آنچه که هستند فاصله دارند و باید برای رسیدن به آنچه که باشند تلاش بیشتری بنمایند، می تواند نقش مهمی در سرنوشت این افراد بازی کند. بعنوان نمونه، فرض کنید که اخیرا شخص جدیدی به مجموعه همکاران شما اضافه شده باشد. این شخص دارای سابقه ای روشن بوده و همه می دانند که مقید به رعایت ادب و نزاکت نیست. پذیرش این نکته که این شخص «اینگونه» بوده و خواهد بود، کمکی به حل موضوع نخواهد کرد. گوته با نکته سنجی می گوید، حتی وانمود کردن به این مطلب که آن شخص فردی «مودب» و «بانزاکت» است، به رشد او کمک کرده و کم کم او را تبدیل به شخصی مودب و بانزاکت خواهد کرد. درواقع هربار که اشتباهی از جانب این شخص بروز می کند، همکاران او می توانند دو برخورد کاملا متفاوت با این موضوع داشته باشند. برخورد اول پذیرش شخصیت فعلی او به عنوان فردی بی ادب است و در اینمورد جملاتی چون «ولش کن، این همینطور بوده و خواهد بود»، «فایده ای ندارد، فقط باید تحملش کرد» و غیره بکار می رود و حتی درمواردی ممکن است با انتقادها و برخوردهای تند دنبال شود که معمولا نتیجه ای برعکس در پی دارد. ولی در برخورد دوم، افراد چنان وانمود می کنند که انگار موضوعی بسیار نادر و دوراز انتظار رخ داده است. جملاتی چون «این کار از شخصیت تو بسیار دور است»، «واقعا انتظار نداشتیم» و غیره نشان دهنده این نوع برخورد است. این جملات کم کم به رشد او کمک کرده و لایه های درونی شخصیت او را تحت تاثیر قرار خواهند داد به نحوی که روز به روز به آن شخصیتی که می تواند باشد، نزدیک تر خواهد شد.

همین موضوع در ابعادی عمیق تر در رابطه با تربیت کودکان و جوانان و ارتباط بین والدین و معلمان با آنها مطرح است. متاسفانه برخوردهای رایج در مقابله با جنبه های منفی رفتار و شخصیت کودکان، نوجوانان، و جوانان بیش از آنکه در مسیر تشویق فرد به سمت تعالی باشد، در مسیر تحقیر و استهزاء وضعیت فعلی و متصور شدن جایگاهی به مراتب بدتر از وضعیت فعلی برای فرد مورد نظر است. به عبارت دیگر در جامعه ایرانی نه تنها موضوع به «پذیرش وضع موجود» خاتمه نمی یابد بلکه برخوردهایی که می شود نشان دهنده تصور جایگاهی به مراتب نازل تر از آن نیز برای آن شخص است. بعنوان مثال، اگر دانش آموزی تکالیف مدرسه اش را درست انجام نمی دهد، بلافاصله با بدترین جملات و کنایه آمیزترین عبارات (که فرهنگ و ادب پرطمطراق ایرانی چیزی در این زمینه ها کم ندارد) با وی برخورد شده و با یادآوری مثالهایی از افراد معتاد، بیکار، و طبقات بسیار پایین جامعه چنین القاء می کنند که شخصیت مناسب او، چیزی شبیه به آن افراد و حتی بدتر از آنها است. روشن است که این برخورد هیچ کمکی به تغییر آن شخص در جهت مثبت نخواهد کرد.

نتیجه گیری اینکه، در برخورد با اطرافیانمان به ویژه کودکان و جوانان که هنوز شخصیت آنها شکل نگرفته و استعدادهای آنها تکامل نیافته است، هرگز نباید با استفاده از جملاتی تحقیرآمیز سعی در القاء این نکته نمود که شخصیت او همانی است که هست و دیگر امیدی به تغییر او نیست. بلکه حتی با فرض اینکه می دانیم در شرایط فعلی این موضوع حقیقت ندارد، باید او را در جایگاهی بالاتر تصور کنیم و کم کم با یادآوری آنچه که از او انتظار نمی رود آنگونه باشد، وی را به سمت آنچه که لیاقتش را دارد هدایت نماییم.

از خرده فرمایشات رضای روانشناس


 

یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

عشق همان چیزی است که باعث می شود دو نفر با وجود اینکه کلی جای خالی در دو طرف یک نیمکت هست، درست وسط نیمکت تنگ هم بشینند.

ناشناس

سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 


خیلی بده که این روزها کمتر کسی حاضر میشه کاری را واسه خاطر دلش انجام بده. بزرگترین کارها وقتی انجام شده که یک نفر بدون توجه به عواقب و نتایج مالی و غیره، یک کاری را تنها به عشق و علاقه خودش انجام داده است. گراهام بل تلفن را در حین کاری ساخت که می خواست برای رفع مشکل شنوایی مامانش و نامزدش انجام دهد. اخیرا یک نفر وسیله ای ساخته که به بیماران مبتلا به ام اس کمک می کنه راحتتر راه بروند. این اختراع را برای راحتی همسرش انجام داده، نمی خواسته مخترع بشه، نمی خواسته بیزنس راه بیندازه. من از این آدمها خوشم می آد.
این موضوع در دنیای هنر و بخصوص فیلم بسیار مشهودتر از بقیه است. یه فیلمنامه خوب هم که نوشته میشه، یکی از راه میرسه میگه درامش کمه... یکی میگه برهنگی اش کمه... یکی میگه خشونتش کمه... هرکسی یه نظری میده و آشی پخته میشه که به مذاق همه خوش بیاد و فروش داشته باشه... نمی فهمند که دارند هنر را قربانی می کنند... و بدتر از همه، خود هنرمندان هستند. همه شون شدند بیزنس من... همه شون حساب و کتاب دستشون آمده... حتی نویسنده ها هم نوشته هاشون را وزن می کنند... دانششان را گرمی می فروشند... شانس آوردیم زمانهای قدیم آدمهایی مثل کنفسیوس و افلاطون و ارسطو اینطوری نبودند... و گرنه اين يه ذره حکمت انسانی هم وجود نداشت.
رضا

چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 


وقتی برای اولین بار صدای خودت را می شنوی، با تعجب می پرسی:«این کیه؟... یعنی این صدای منه؟»... همین موضوع با دیدن عکس و فیلمی از خودت تکرار میشود. خوب است که گاهی کمی از خودمان فاصله بگیریم، آنقدر که بتوانیم مثل یک آدم غریبه به خودمان و رفتارهایمان نگاه کنیم و با همان سخت گیری و ریزبینی که در دیگران و کارهایشان دقت می کنیم، به مرور یک روز از زندگی خودمان بپردازیم. این کمک می کند که دیگران را بیشتر درک کنیم و احتمالا سعی کنیم آدمهای بهتری باشیم.

رضا

دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 


روزی از یک سمسار بی سواد که از این راه به ثروت زیادی دست یافته بود می پرسند:«تو با اینکه سواد درست و حسابی هم نداشتی، چطور به اینهمه ثروت دست پیدا کرده ای؟» می گوید: «تنها کاری که من کردم این بوده که اجناس را به قیمت 1 دلار خریده و به ۴دلار فروخته ام. شما ممکن است تعجب کنید چطور یک نفر می تواند تنها با 3 درصد سود به چنین موفقیتی برسد!»

ناشناس

چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

دوست داشتن در چهار اپیزود


{اپیزود اول}
سعی می کنی بهش کمک کنی... با حرفهات او را خوشحال کنی... کاری نکنی که تحقیر شود... سعی می کنی در مواردی که لازمه خیلی رک و صریح با او حرف بزنی، حتی اگر بدانی که ممکنه تا مدتها دلیل رفتار تو را نفهمه و احساس بدی نسبت به تو پیدا کنه... سعی نمی کنی که ایرادهایش را از خودش پنهان کنی... سعی می کنی اگر شاد است و روزهای خوبی را می گذراند، زیاد مزاحمش نشوی... اما اگر حالش خوب نیست... به هربهانه ای سراغش را بگیری و از این حالت درش بیاوری... این یعنی اینکه تو او را «دوست داری»... «عاشقشی»

{اپیزود دوم}

سعی می کنی مرتب از خودت حرف بزنی... از چیزهایی که تابحال به کسی نگفته ای حرف بزنی... از قهرمان بازی های خودت بگی و حتی داستان بسازی... سعی می کنی هر روز برایش کادو بخری... خودت را سخاوت مند نشان بدهی... سعی می کنی بگی که هیچوقت به او دروغ نخواهی گفت... سعی می کنی حرفی نزنی که دیدش نسبت به تو عوض بشود... سعی می کنی آنطوری که او دوست دارد لباس بپوشی... حرف بزنی... رفتار کنی... هرگز در مورد ایرادهای او حرف نمی زنی... همیشه سعی می کنی او را فراتر از آنچه واقعا هست نشان دهی... این یعنی اینکه می خواهی «او تو را دوست داشته باشد»... «عاشق خودتی»

{اپیزود سوم}

سعی می کند از تو فرار کند... نمی خواهد با تو حرف بزند... وقتی با توست شاد نیست... وقتی با توست احساس ناامنی می کند... لازم دارد تا مدتی او را به حال خودش بگذاری... دیگر مطمئنی که تو را دوست ندارد... می دانی که تو نمی توانی خوشبختش کنی... می دانی که دوست دارد برود...
تو او را «دوست داری»... پس مانعش نمی شوی... می گذاری به راه خودش برود... ولی هنوز از دور مراقبی که آسیبی بهش وارد نشود... هنوز دورادور کمکش می کنی تا به اهداف جدیدش نزدیک تر شود... هرموقع که برگردد... بازهم با آغوش باز از او استقبال می کنی...

{اپیزود چهارم}

سعی می کند از تو فرار کند... نمی خواهد با تو حرف بزند... وقتی با توست شاد نیست... وقتی با توست احساس ناامنی می کند... لازم دارد تا مدتی او را به حال خودش بگذاری... دیگر مطمئنی که تو را دوست ندارد... می دانی که تو نمی توانی خوشبختش کنی... می دانی که دوست دارد برود...
تو می خواستی که «او تو را دوست داشته باشد»... پس سریع جبهه می گیری... شروع می کنی به پرسیدن در رابطه با اینکه مگر چه اتفاقی افتاده... دلیل اینکه دیگر تو را نمی خواهد چیست؟... و هزار نوع بازجویی و تحقیق دیگر در رابطه اش انجام می دهی... سعی می کنی که مانعش بشی... احساس می کنی که او «حق ندارد» اینکار را با تو بکند... احساس می کنی که او کاری کرده که تو را تحقیر کند... احساس می کنی که تو «صاحب اختیار» او هستی... احساس می کنی که او «نمی فهمد» چکار می کند و تو باید مانع اینکار بشوی... احساس می کنی که او باید به تو توضیح دهد که «مگر چه ایرادی در تو بوده است؟»... مانعش می شوی... حتی اذیتش می کنی... حتی تحقیرش می کنی... حتی مانع از پیشرفتش می شوی.

***
تفاوت زیادی هست بین «دوست داشتن» و «طلب دوست داشته شدن»... خیلی ها با یک «طلب» به پیش تو خواهند آمد... هزار کار خواهند کرد که آنها را دوست داشته باشی... و اگر اینکار را بکنی... احساس خواهند کرد که باید برای همیشه به اینکار «ادامه دهی»... اگر روزی خواستی از آنها فاصله بگیری... مانعت خواهند شد... چرا که فکر می کنند تو «بدهکار» آنهایی... چرا که فکر می کنند... «کسر شانشان» می شود که چنین برخوردی با آنها بشود... چرا که فکر می کنند «از مقام فرشتگی پایین می افتند» اگر کسی چون «تو» حاضر نباشد آنها را دوست داشته باشد... چرا که فکر می کنند «به مقام اجتماعی آنها لطمه وارد می شود» اگر مردم «بفهمند» که تو دیگر «او» را دوست نداری... آری ای عزیز... تفاوت زیادی است...

رضا
در اين روزهای سخت... که کشور و مردم ايران از داخل و خارج تحت فشارهای مختلفی قرار دارند... اينگونه بی خيال نوشتن آزارم می دهد... اما کاری از دستم برنمی آيد... و هيجوقت نمی خواهم  از سياست بنويسم... چرا که فايده ای ندارد... بزرگترين جنگهای تاريخ را کسانی بوجود آورده اند که فکر می کردند خيلی «آدمهای خوبي» هستند و هميشه در هر جنگی... هر دوطرف فکر می کرده اند که خدا با آنهاست... اينبار نيز همين قصه تکرار خواهد شد... متاسفم برای دنيايی که در آزادترين کشورش... آدمی مثل جورج بوش رئيس جمهور است... صد رحمت به نظامهای ديکتاتوری و پادشاهی قديم.... يک جای کار... اساسی می لنگد... خيلی اساسی.

دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

روزی زنی که مدام سرفه می کرده و هرکاری می کرده اند سرفه اش بند نمی آمده، پیش یک پزشک می رود و او به وی یک قرص بزرگ می دهد و ازش می خواهد همانجا قرص را بخورد. سپس زن از او می پرسد: «حالا این قرص چی بود؟» دکتر می گوید:«این قوی ترین مسهلی است که ما داریم... حالا اگر تونستی سرفه کن»

بخشی از فیلم آبی، نقل به مضمون

شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

روزی مردی داشته در یک جاده خارج از شهر رانندگی می کرده که یکی از لاستیک های ماشینش پنجر میشود. وقتی می خواهد لاستیک را عوض کند متوجه می شود که جک را جاگذاشته است. از دور نور یک خانه روستایی را می بیند و به سمت آن راه می افتد. همانطور که داشته به سمت خانه می رفته با خودش حرف می زند و می گوید:«به محض اینکه رسیدم، در زده و از مرد کشاورز خواهم خواست تا جک خود را به من قرض دهد، بدون شک او هم قبول کرده و جک را به من قرض خواهد داد». در همین موقع می بیند که چراغ خانه خاموش شد. با خودش میگوید: «احتمالا تا برسم آنجا رفته اند توی رختخواب و شاید مجبور باشم بخاطر این مزاحمت، یک دلار به آنها بدهم»  بعد با خودش فکر می کند: «شاید زن کشاورز در خانه تنها باشد و نخواهد در را به روی من باز کند، بنابر این احتمالا مجبور خواهم شد پنج دلار بابت اینکار هزینه کنم، ولی یادم باشد که بیشتر از پنج دلار پرداخت نکنم، نباید اجازه بدهم این مردم سرم کلاه بگذارند». بلاخره به در آن خانه می رسد و همینکه در می زند، کشاورز بیچاره می پرسد:«چه کسی آنجاست؟» و صدای مردی را می شنود که با عصبانیت می گوید:«تو و آن جک مسخره ات، نخواستم اصلا می تونی پیش خودت نگه اش داری!»

ناشناس

شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸۳

 

اثري از سهراب
موزيك 1:Donna Michael::The Brighter Side of Night... تصوير
موزيك ۲: Jenny Bruce


به باغ همسفران

(سهراب سپهري)

صدا كن مرا،
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن.
(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو،
                                                                بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
ترا در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

 

[ خانه]


نازلي سخن بگو
خانه سبز من
ستاره
يادداشت ها
جو جو
من هستم
زي زي
ماه زرد
افكار آبي
حرفهاي ناگفته
مادمازل
آبي روشن
كوچ سپيد
گفته كه گفته
دختر ارديبهشتي
برديا
قاب شيشه اي
نفس عميق
يك قلب مي تپد
رهگذر تنها
رنگين كمون عشق
بايد دويد
آب آسمان زمين
گلهاي رنگارنگ
آرامش آنسوي خيال
راز باراني
عسل
چوب خط
I wann heal, I wann feel
زندگي عروسكي
برگ
دختر مهربون
يه دختر يازده ساله
رفا
دل‌پاك
ننه‌سرما
اسي‌مسي
هدي
زندگي‌شايد‌همين‌باشد
ساحل‌افتاده
Mother Earth
درد‌دلهاي من و آسمون
رودخانه بي‌سرانجام
برگه
دخترم- غزل
مریم دریایی
خاله پینه دوز
صدای سخن عشق
خط.فاصله.سکوت

سهراب سپهري
فروغ فرخزاد
مينمال هاي رضا ناظم
پارسي سخن بگوييم
سايت سخن
وبلاگ‌نويسان‌مقيم‌كانادا





TORONTO







PageRank
online


Powered by FeedBlitz